قبل از اینکه این پست رو بخونید باید خدمتتون عرض کنم که اسامی ای که در این پست مطالعه میکنید مستعار هستند.یعنی سعی شده از بیان اسامی واقعی افراد،اجتناب بشه!! ضمنا این ماجرا حقیقیه و فقط اندکی در اون دخل و تصرف شده.فرهاد و احمد،مدت ها بود که با هم رفیق بودن.گاها هم با هم رفت و آمد داشتن و گاهی این به در خونه اون میرفت و گاهی هم اون به خونه ی این یکی می اومد. زندگی خوبی داشتن تا اینکه یه روز فرهاد داشت توی پیاده روی خیابون با دوست دخترش راه می رفت. همینطور که داشت از کنار مردمی که توی پیاده رو در حال عبور و مرور بودن میگذشت چشمش به احمد افتاد و بدون مقدمه به احمد حمله کرد و با هم توی خیابون گلاویز شدن و شروع کردن به بد وبیرا گفتن به همدیگه و بزن بزن کردن!
مردم که نمیدونستن ماجرا چیه اونا رو تماشا میکردن و دور اونا جمع شدن.
حالا ماجرا چی بود؟؟؟
ماجرا این بود که اتفاقا اون روز هم احمد با دوست دخترش اومده بود توی خیابون!
برچسبها: خانم, مرد, زن, حجاب, مومن, قرآن وحجاب , زینت, اسلام وحجاب, فلسفه حجاب, پیامبراسلام, مسئله حجاب, مسئله حجاب شهید مطهری, شهیدمطهری, مطهری, دختر, پسر, تهاجم فرهنگی, مانتو, مانتوآستین کوتاه, غرب, آمریکا, حجاب مرد, حجاب زن, ,
